نامه چهارم

سلام به خواهر خوبم

امیدوارم که حالت خوب باشه

و همیشه شاد وسلامت وسربلند باشی

راستش نمی دونستم که چه چیزی برات بنویسم

نه اینکه ندونم

بلکه نمی دونستم کدام موضوع رو برات بنویسم

گفتم بهتره که حرف دلم را بزنم

نازنین 

از صبح که از خواب بیدار میشم وتا وقتی که می خوام بخوابم خودت می دونی به چه کسی فکر می کنم

از من بهتر می دونی

و می دونی به چه چیزهائی فکر می کنم

بعضی وقتا میگم خدایا این محبت خواهرم را چرا در دلم انداختی؟

که این جور همیشه در ذهنم باشه

و من به فکر این باشم که راهی پیدا کنم که اواز ته قلبش شاد باشه

اونقدر شاد

که دیگه احتیاجی به برادری مثل من نداشته باشه

اونقدر شاد

که فراموش کنه که روزی یه غمخواری داشته

درسته که اون روز چقدربرایم سخت خواهد بود

و آن وقت من تنها خواهم شد

و چقدر طاقت فرسا خواهد بود

ولی ای خدائی که به قلب همه بندگانت اشراف داری

خودت می دانی

واز قلبم آگاهی که من

برای یک لحظه خوشی خواهرم

حاضرم بهای سنگینی را بپردازم

پس ای خالق غمها و شادیها

من حاضرم غم فراغش را تحمل کنم

ولی او شادوعزیز در کنار همسر نازنینش

زندگی کند

وخدایا

خیر دنیا و آخرت را

نصیبشان کن

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهـــــــــران

سلام آغاز است... پس سلام! از بودن و سر زدن به وبلاگتون خیلی لذت بردم. دوست داشتید شرمنده ام کنید و به بنده سر بزنید تا از نظرات گلتون استفاده کنم با تشکر...

ستاره

سلام چقدر قشنگ نوشتی و چقدر صادقانه بقول خودت به دل میشینه خوش بحال خواهرت که برادری مثل تو داره امیدوارم هرچه خیر هست براتون پیش بیاد

ماندانا

آره خوش به حال خواهرت ، و مطمئن باش قدر این همه عشق و محبتی که نسبت بهش داری رو با همه وجودش میدونه. پس همیشه براش بمون